لئورا

گاهی داستان گاهی شعر.همین،مرتکب گناه دیگری نمیشوم

 
هفت شعر از رسول یونان!
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧
 

خواب

طعم عسل داشت

در بعد از ظهر هایی که

آسمان

کمی بالاتر از درخت کاج بود

با این همه

ما به ایستگاه ها رفتیم

تا دور شدن را

از قطارها یاد بگیریم

سرانجام

از من و تو

تنها خرگوشی سفید

میان کومه های یونجه به خواب رفت .

*-*-*-*-*

آدم ها می گذرند

آدم ها از چشم هایم می گذرند

و سایه ی یکایکشان

بر اعماق قلبم می افتد

مگر می شود

از این همه آدم

یکی تو نباشی

لابد من نمی شناسمت

وگرنه بعضی از این چشم ها

این گونه که می درخشند

می توانند چشم های تو باشند

*-*-*-*-*

 

داشتم از این شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی

*-*-*-*-*

جوانی

برای من یک شب بلند بود

در جمع قماربازان

سرگرم بازی شدم

تو از من جلو زدی

دنیا از من جلو زد

حالا من مانده ام

مثل آخرین سرباز گروهان

خسته و کوفته می آیم

می خواهم به جایی برسم اما نمی رسم

*-*-*-*-*

 

نه به خاطر شعر

نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه ی من یرای دو نفر کوچک بود

به همین خاطر تنها ماندم

 

*-*-*-*-*

احساس خوبی دارم

همه چیز درست می شود

تو خواهی آمد

و دهان تاریک باد را خواهی دوخت

آمدن تو

یعنی پایان رنج ها و تیره روزی ها

آمدن تو

یعنی آغاز روزی نو

بلافاصله پس از غروب

از وقتی که نوشته ای می آیی

هواپیماها

در قلب من فرود می آیند

****

نخستین سفرم
با اسبی آغاز شد
- که در جیبم جای می گرفت -
از اتاق تا بالکن.
سفر کوتاهی بود
اما من دریاها را پشت سر گذاشتم
شهر های پر ستاره را
از ابتدای جهان
تا انتهای جهان رفتم
و این سفر
تنها سفر بی خطر من بود.

 


 
 
به مهربانی های از دست رفته ی مادرم- هرچند که خیلی دیر شده!
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٦
 

خدا و کودک

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...

*** مـادر***

صدا کنی


 
 
سونامی
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥
 

اندوه بر جان آدمی چنگ می اندازد

آدمی را انگار یارای گریستن نیست!

دهانش از سکوت خنده های یخی سنگ شده،

جام های کریستال به هم می خورند: به سلامتی مرگ!

دریا از تلاطم خشم کودکی گرسنه موج میگیرد

همه چیز را آب می برد

حتی آرزوهای دور دست را !

 

«مریم حسنوند»


 
 
داستان(واهمه)
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٦
 

«واهمه» 

باز دهانی به اعتراض باز شد و پدر تاب نیاورد . دهانش را باز کرده بود و هرچه به دهانش می آمد می گفت . اصلا انگار توی حال خودش نبود . نعشگی که از سرش می پرید می زد به سیم آخر . با نوک پا زد قوری چینی گوشه ی منقل را پرت کرد وسط اتاق و چای داغ ریخت روی فرشی که سالها بود عادت کرده بود به این مصائب همیشه .یا قوری واژگون بود یا گلوله ی ذغال گل کرده و انبر داغ .

وقتی پدر عصبانی بود هر کسی کز می کرد یک گوشه که از تیررس چشمانش به دور باشد . فریبا که همیشه گوشه ی اتاق خواب سر گرم گلدوزی و من هم پای درس و مشق . وحسام هم که علیل بود و ضعف عقلانی اش باعث می شد خیلی از مسائل اطراف در عذاب نباشد .

و حالا گوشه ی اطاق افتاد بود و زل زده بود به مشت های گره کرده پدر و سیگاری که گوشه  لبش می لرزید . مادر اما امروز  شجاع تر شده بود . زده بود به سیم آخر . انگار که دیگر طاقتش  طاق شده باشد .دیگر تحمل رفتار های پدر را نداشت . و دست آخر با زخم زبان هایش پدر را آنقدر عصبانی کرد که یک دفعه مثل پلنگ زخمی خیز برداشت و یکی خواباند توی گوش مادر . برق از چشم همه پرید و اشک از چشمان مادر روان شد . باز مثل همیشه جای سیلی که مادر می خورد روی صورت من تیر می کشید .

دومین کسی که سیلی خورد حسام بود که خنده های همیشگی اعصاب خردکن اش حوصله  پدر را سر می برد . و بی چاره دست سنگین پدر که خوابید بیخ گوشش شلوارش را از ترس خیس کرد .

دلم برای مادر می سوخت . عمری بود که دود این منقل سیاه بختش کرده بود . دلم برای همه می سوخت الا پدر . دلم می خواست انتقام همه بد بختی های مادر را یک جا سرش خالی می کردم .

بلند که شدم چشم ها همه به من خیره شده بود . چشم ها همه نم داشت و ترس غریبی تویشان موج می زد . پنجره ی رو به حیات را باز کردم و منقل را پرت کردم وسط حیات . خاکستر ها کف حیات پاشید و گلوله های برف نشست رویشن . همه مبهوت بودند . دستم سوخته بود و کز کز می کرد . پدر هم ماتش برده بود . با غیظ نگاهی توی چشم هایش انداختم که از ترس سر جایش میخکوب شد . سال ها بود که دیگر از دستش سیلی نمی خوردم . چون یک سر و گردن قدم بلند تر بود و از وفتی سبیل هایم در آمد بیشتر از من حساب می برد .

پنجره را که بستم زوزه ی باد قطع شد و آرامش موقتی به خانه برگشت . پدر سرش را گذاشته بود روی زانو هایش و حسام دوباره داشت می خندید ...  

 

«مریم حسنوند »


 
 
داستانی از مریم حسنوند
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
 

(روزها )

 

 

(فصل اول ): 

من سنگ شدم . دلم نمی خواهد گریه کنم . پدر اما اصرار دارد به من بقبولاند خبط بزرگی کرده ام . سر میگذارم روی شانه ی دیوار ، زل میزنم به نقطه ای دور دست . گل های قالی در نظرم پیچ و تاب میخورند و موج میزنند و موج میزنند. وپرنده ای با شتاب خودش را به شیشه می کوبد .

 

 

(فصل دوم ):

خانه بوی مردار میدهد ، انگار خودم پوسیده باشم . انگار با نقش دیوار یکی شده ام . گربه ی سیاه زرد چشمی پشت شیشه جولان میدهد . پدر در خانه نیست و من مانده ام تنها ، با طرح سرخ چهار انگشت روی گونه ام .

 

(فصل سوم ):

تلفن مدام زنگ میزند . میدانم چه کسی پشت خط منتظرمانده . دلم نمی خواهد گوشی را بردارم تا دوباره افسون بشوم . شاید پسرم از پشت گوشی اشک بریزد و بهانه ی من را بگیرد ، ان وقت من

حال غریبی دارم . انگار بغضی توی گلویم گم شده .

 

(فصل چهارم ): 

پدر با من صحبت نمی کند ، مدام به سیگار لای انگشتش پک میزند و دودش را از پره های بینی خارج میکند . پدر همه ی عمرش را پای منقل دود کرده. پدر می گوید نان اضافه ندارد ، من اما از روزی که آمده ام یک لقمه هم از گلویم فرو نرفته . قاب عکس مادر روی طاقچه ترک خورده ، حاشیه اش متورم شده و نم برداشته ، مثل پای چشم من . طرح سرخ انگشتان از روی گونه ام محو شده . فقط مانده کبودی و درد استخوان هایم . تلفن دوباره زنگ میزند ، پدر گوشی بر میدارد : « باشد به روی چشم ، خیالت راحت ، » .

 

(فصل پنجم ):

امروز بالاخره بغضم ترکید. چشم هایم بی امان میبارند و انگار گونه هایم سیراب نمیشوند . پدر دارد با حرص به سیگارش پک میزند و دودش را فرو میخورد . چشم هایش گود افتاده ، مثل چشم های من و گرده اش خم شده ، مثل گرده ی من . پشت پنجره باران سخت می بارد . پدر دارد چرت می زند ، و من سر خورده بر می گردم .

 

 

« مریم حسنوند »

 


 
 
مرغ عشق فقط یک پا دارد
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
 

عشق مترسکی

 

دنیای من همه با مترسک به سر شد

همه عشق ها و گریه هایم .

 

مترسک اما ...

چشم نداشت ببیندم

                      لب نداشت ببوسدم

                                   و پا هایش تنها یک قدم بود

                                                                          ایستاده بر جا !

مترسک 

              دورغ نمی گفت

                                  ریا نمی کرد

                                               دل نمی شکست !

 

مهربان بود

دستانش در هوا دنیا را در آغوش می کشید .

 

ساده بود اما

                     وسوسه ی هیچ کلاغی فریبش نمی داد.

 

بوسیدمش / مغرور نشد

کنارش نشستم / رهایم نکرد

تکیه کردم بر او / شانه خالی نکرد .

مترسک عشقی ابدی بود

مترسک پیر نمیشد

مترسک تغییر نمی کرد

                               نمی مرد !

 مترس افسوس:

                         مردی بود انباشته از کاه

                                                  ایستاده در برابر باد !

 

«مریم حسنوند »


 
 
به راستی که روزهای سه شنبه پایتخت جهان است
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
 

سه شنبه همین هفته...

آری همین سه شنبه ٨٨/١٢/١٨ من در لباسی سپید تر از ابر های بهاری به خانه ی بخت رفتم

درست در یک روز سه شنبه که بهترین روز خداست . ... که پایتخت جهان است !...  روزی که برای اولین بار در جمع اهالی قلم همدیگر را دیدیم و بعد هر سه شنبه

هر سه شنبه ، هر س ه ش ن به ه  ، دیدار تکرار ، ...

از خانه ی پدری که می رفتم پدر گریست، اما مادر نبود که برایم گریه کند ! که تور سپید را روی صورتم بکشد و توی گوشم آرزوی خوشبختی بخواند  ، و من گریستم برای خانه ای که بیست و چند سال در هوایش نفس کشیدم ، و شادی و اندوه هایم در آن سپری شد . گریستم برای رختخواب کودکی هایم که بوی خواب های رنگی میداد! ودنیای پاک بچهگی هایم با بوی بادکنک و مداد تراشیده! و ترس عجیبی از شروع یک زندگی ناشناخته در من موج می زد ، ترسی همراه با لذت ، چرا که همیشه برایم ورود به نا شناخته ها سرشار از جذبه بود !

درست در همین سه شنبه دوشیزگی ، شیطنتها و البته اندوه تنهایی ام  جای خودش را به زنانگی پختگی و زندگی مشترک می داد . کسی آمد که سایه ام دیگر تنها نباشد ...

و من تقارن فصل تازه ی زندگی ام را با نو شدن طبیعت و رسیدن بوی خوش بهار به فال نیک گرفته ، از خدا خوشبختی و آرامش می خواهم .

سالی نکو سر شار از ناب ترین لحظه های عمر و رفاقت با خدا برایتان آرزو می کنم .

در سایه حق خوشبخت باشید بای بای


 
 
... که آرام نگیریم...
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست !


 
 
داستان کوتاه حلقه - نوشته مریم حسن وند
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧
 

حلــــقه

Ring

 

زن نگاه سراسیمه ای به مرد انداخت !

به لبخند ماسیده روی لبهایش ، انگار که این لبخند تصنعی را وصله کرده باشندبه دهان مردی که به اصرارمی خواهد ترس و اندوه را از لای نگاه حاضرین دزدانه ببلعد !

زن برای چندمین بار به حلقه ها  نگاه کرد . حلقه ی مرد از همه اندازه تر بود !

مرد  اما جزیره ی  درونش انگار رفته رفته داشت در آب فرو می رفت ، نگاه نیمه خاموش اش اندکی می لرزید اما هر لحظه می کوشید آرام تر باشد.

 زن به لحظه ای نزدیک اندیشید که روزگارمی رفت نقش تازه ای  بر تار و پود زندگی اش رقم بزند ، اندیشه ای رخوتناک چون لرزه ای باریکی از مهره های پشتش گریز زد و درگلوگاهش خاموش ماند ، آب دهانش را قورت داد ، نفس اش به سختی بالا و پایین می شد ، بلند شد ایستاد ، همه نگاهش کردند !

دست گرم و لرزان مادر با زوی ناتوان اوررا به سمت جاذبه زمین هدایت می کرد ، نشست و دوباره نگاهی به مرد انداخت ، به چهار پایه کوچک زیر پاهایش .انگاربا همه چیز کنار آمده بود ، پاهایش دیگر نمی لرزید ، محکم بود ، ساده بود اما دنیایی حرف نگفته داشت .

روزهای تلخ و شیرین گذشته ، چون عکسهای کهنه ترک خورده یکی یکی از ذهنش عبور می کرد و به داغی دلش امان نمی داد . اشک پهنای صورتش را پر کرد ،  مادر به بازویش چنگ انداخت ، جمعیت همه همهمه بود نگاه ها از یکی به دیگری رد و بدل  می شد تا اینکه آمد !

آنکه همه با وهم و تردید در انتظارش بودند با چشمانی وق زده وسبیل هایی پر پشت ، کت و شلوار خاکستری ماتی بر تن داشت .آرام و بی تشویش به حلقه ها نگاهی انداخت و  از سکو بالا رفت . زن ایستاد و  با فریادی بی صدا خروش بر می داشت : دست نگه دارید !

اماهیچکس فکر فریاد او را نشنید.  

مرد خاکستری پوش یک دستش را بالا برد و با شدتی کوتاه پایین آورد . حلقه ها کشیده شدند ! و چهار پایه ها افتادند . حلقه مرد محکم تر بقیه ، زن آه سوزانی از اعماق دلش خیز برداشت ، پاهایش سست شد و افتاد ، پاهای مرد اما تا ساعت های طولانی در هوا می رقصید !...  

 از قصه های جدید

« مریم حسن وند »


 
 
قصه ی من و خدا
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢
 

خدا به من نگاه می کند ...

خدا دارد مرا نگاه می کند و من دارم سجاده را رنگ می زنم از اشک های غریبانه ای که توی هیچ دامنی نچکاندمشان .

استاد زردی نگاهم را که خواند آبی شد از لبخند . :« دوستان خدا تنها عاشقانند .»

عاشق بودم ، سر به زیر انداختم . دنیا در نگاهم جذبه ی گرمی داشت که خورشیدش نه آن قرص طلائی دوار بود . !!!

و حالا این وسعت دنج و آرام که فریبا ترین قصر های جهان را به باد حقارت می گرفت ، فلمرو چهر گوشه ی کوچکی که در هیچ کجای دنیا و در هیچ لحظه غیر از آن ، مست از خوشی و سرشار ازلذت بودن نمی شدم .

خدا مرا نگاه می کند  و طیف آبی نگاهش ، به شانه های نحیف من که می تابد ، چیزی که نه خون است در رگ های متورمم به غلیان در آمده است . سرم گرم است و تبم تند و دلم دلِ پروانه ای که وقت بهار بعدِ بارش یک باران بهاری و تابشِ یک نور گرم ، دلش را سپرده باشد به گهواره ی گل سرخی که دست نسیم تاب می دهدش .

خدا دارد نگاهم می کند و من از عشق می لرزم . از شرم و شوق .شمعی گیرانده ام که پروانه ای گردش دارد از عشق بال به گرمی شعله ها می سپارد!  استاد بی آنکه دستانش به پیشانی من رسیده باشد ، تبم را از لرزش نگاهم می خواند . ارغوانی شد از شور . چشم هایش چراغ شد افزونتر . نگاهش موج عمیقی ، که ساحل دلم را می کوفت .گوشه لبش اندکی بالا رفت ، اما نه از پوزخند .

این پیر خرقه پوش از چه برهنه می خواست راز درون خلق را ؟!

لحظه در گوشم زمزمه می خواند : « عاقبت بی حد گریختن از دامی ، به دام دیگ افکندت.پای اگرچه افزار پریدن نباشد اما مقدمه ی پریدن که هست ؟!»

فرشته ها از اوج آسمان میل های بافتنی نقره فامشان ، تند و تند تکان می خورد ، داشتند خواب زنجره می بافتند .نیلوفری از روی آب لغزید و اشک مرداب شد !

خدا هنوز دارد نگاهم می کند و من چون نوعروسان چادر سفید را تا پیشانی تا روی پیشانی ، پیش رانده ام ، دارم نجوای عاشقانه می خوانم .   و او با وجودش دلم را گرم می کند .آنقدر ، آنقدر که دلم میخواهد سر بر شانه های مهربانش بگذارم و تا صبح ، پیراهنش را تر کنم ازگدازه جانم .

افسوس که پشیزی بودم در برابر باد ، موری بودم که دل خوش کرده باشد به عشق کبوتر سپیدی که یک عمر از اوج آسمان ، معشوق بلند پروازش را در اندازه ی خود تصور کرده بود .

یکی از فرشته ها خندیده سر بر حلقه ی نجوا برده در گوش دیگران چیزی به زمزمه خواند . چشم های ستاره فام ، همه به من خیره شد . انگشت سبابه ای از نور به من اشاره می کرد . پرده انگار می لرزید ،من پای نگاهم سُست ، زانو به خاک افکنده بود . صدای پا می آمد از چند قدمی . عقربه های ساعت فرو مانده از جنبش . عطر اقاقی ها موج می زد در فضا .

خیالم گفت : « خدا دارد از پنجره سرک می کشد ». فرشته ای از نگاهم خواند چشم دراند و انگشت سبابه را به دندان گزید .

نردبام تکیه داده به دیوار، مقابل انگشت اشاره ی استاد بود . :« اگر به خواهی به بام برسی باید برهمه ی این پله ها به نوبت گام بگذاری . مبادا که سقوط کرده باشی .»

« درطبیعت بنگروتأمل کن ، از چه هر پلنگی که عاشق ماه می شود ، فصلی به آب چنگ می اندازد به خیال مهتاب . عکس ماه می گریزد از رعشه ی دستانش . فصل دگر که پخته می شود از درد هجر ، درخت نردبام می شود که تنها قدمی کوچک به مهتاب حقیقی اش  نزدیک تر شود .آنوقت همین که ماه بیرون می آید از حجاب ابر آنقدر چشم می دراند بر رخ معشوق که خواب پلهایش را سنگین کند و اندیشه ی آبی را برباید . »

من هنوزمبهوت کلام استاد . پایم را به کلون چوبی مکتب استاد، دخیل بسته بودند انگار . نگاهم در نگاهش به زانو افتاد .وقت رفتن بود . دلم هنوز بوی بارانی خرقه ی استاد را طلب می کرد  .

:« هزار بار مشق عشق می باید ، تا به دوست برسی.»

باد به لحن غریبانه ای نجوا می کرد . انگار گلوی شکسته ی ستاری زخم خورده باشد از زخمه ی ناخن کج تراش پیری .

پروانه می خواست از گهواره ی مطبوعش بگریزد . نیلوفری دوباره بر آب لغزید . فرشته ها انگار قرص ماه لای انگشتانشان دف می زدند در باد .و من گرد وجود او می رقصیدم ! سبک شده بودم انگار، رها بودم ،انگار از پیراهن خویش گریخته باشم . باده نچشیده مست بودم . بوی اقاقی می آمد هنوز . فرشته ها به شور دف میزدند . و من هنوز می چرخیدم

 

« مریم حسنوند - بهار ۸۶ »

 


 
 
من دچار خفقانم خفقان!
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸
 

فریاد

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم

آآآآی
با شما هستم
این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم

آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته چند
چه کسی می آیدبا من فریاد کند ؟

فریدون مشیری


 
 
عیدانه
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤
 

 

 


 
 
بغض تازه...
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
 

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت  

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... 

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

 


 
 
شب یلدالتون مبارک- ببخشید. چیز تازه ای نداشتم
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
 

« یلدا »

... ،

دم صبح ، با صدای ذکر بی بی از خواب بیدار شدم .مثل همیشه ، روی سجاده ی فیروزه ایش ، سر انگشتای لطیفش دونه های گِلی تسبیح رو یکی یکی پایین می انداخت.

پشت پنجره گولِّه های برف، ریز و نم نم مثل پنبه های حلاجی شده از آسمون پایین میریخت و از دید من محو می شد . سماور گوشه ی اتاق میجوشید و بخارش بالا میرفت وخودش رو به شیشه ی پنجره می رسوند . گرمای کرسی اونقدر دلچسب و دوست داشتنی بود که محال بود دل ازش کنده بشه . منم که از صبح دل درد گرفته بودم تا مدرسه نرم . همونجا زیر کرسی ناشتایی مو خوردم و یکی دو ساعت بعد که می دونستم کار از کار گذشته ، دل دردم خوب شد و پا شدم نشستم . ظهر که آقا جون از سر کار برگشت یه هندونه ی گرد بزرگ با خودش آوّرده بود و از دم در قلش داد سمت مادر .لبهای مادر به لبخندی واشد و بعد سلام و خسته نباشی ، یه تشکر هم بابت هندونه پشت بندش کرد . بعدِ ظهر مادر با کمک بی بی ،چراغ خوراک پزی رو گوشه ی اتاق گذاشتندو روی تابه،گندوم شادونه ها رو، بو دادند.

بعد هم قاطی مخلفاتی مثل، گردو ، پسته و بادام و چه میدونم ،کلنگ و شاتوت و… ریختند تویه ظرف بزرگ.

گفتم : « بی بی ! مگه شب یلدا چند شبهِ ؟! » ، لبش به خنده وا شد و ابرو هاش رو بالا کشید : « خوب معلومه ، یه شب »

- « پس این همه گندوم شادونه واسه کیه ؟ ما که چهار نفر بیشتر نیستیم !» این بارمادر و آقا جون هم همراه بی بی خندیدند و آقا جون به شوخی گفت : « باقیش مال سال دیگس!»

بعدش بی بی اون کاسه گلی بزرگه رو آوّرد توش انار دونه کرد . منم بغل دستش به انارا ناخونک می زدم. . همچی که هوا رو به تاریکی میرفت من دلم غنج میزد . برف هم تند تر شده بود و یه نمه پا گرفته بود . توی باغچه ، روی بند رخت ، روی حِره ی دیوار . منم اونقدر نیگا کردم که چشمام سیاهی رفت.

هر سال شبای یلدا مادر زودتر از شبای قبل شام رو می کشید . عطر برنج طارم و روغن کرمانشاهی! بوقلموی شکم پر و ترشی بادمجون و دوغ ِپونه دار . بعدِ شام ، بعدِ خوردن آجیلِ شب یلدا و میوه و شیرینی ، نوبت به هندونه رسید .مثل همیشه آقا جون خودش قاچش کرد ، اما همین که کارد بهش زد ، آبش پاشید روی صورت آقا جون و روی سبیلای پر پّشتش نشست . توش هیچی نبود جز آب هندونه ی یخی که اونم سرازیر شد توی سینی زیر دست آقا جون .

آخر شب ،رفتم سرمو رو پاهای بی بی گذاشتم .دستش رو توی دستام گرفتم . دست

بی بی مثل هیشه،داغِ داغ بود ؛ اصلا انگار همیشه تب داشت،واسه این بود که نگاهش گرمم می کرد. بعدش بی بی دستش رو روی سرم گذاشت و برام قصه گفت: یکی بود یکی نبود…

* * *

از خواب که بیدار شدم ، سرم سنگین شده بود . ظاهرا دم صبح گاز قطع شده بود و شومینه رو خاموش کرده بود . حالا هم که دوباره وصل شده بود ، گاز پیچیده بود توی خونه.

پنجره رو که وا کردم آسمون خاکستری یخ زده بود انگار ، اما از برف خبری نبود . دخترِ کوچیکم داشت آماده می شد به مدرسه بره .

- « صبونه نمی خوری ؟ »

- « نه، دیرم شده ، تو را یه چیزی می گیرم می خورم .- راستی مامان امروز که خونه ای یه کاری بگم واسم انجام میدی ؟ یه تحقیق واسه دبیرستان می خوام . باید از اینترنت سرچ کنی ، چهار،پنج صفحه باشه کافیه . »

داشت توی پا گرد بند کفشاشو می بست ؛ پرسیدم : « در مورد چی ؟ »

- « کریسمس »

گفتم مگه همین شب یلدای خودمون چِشه ؟! ( آخه امشبم شب یلدا بود . )

دخترم حالا دیگه رفته بود وصدای من رو نمی شنید. اما من از پشت در صدای غرلندش رو میشنیدم و صداش هی دور تر میشد : « باز که این آسانسور خرابه !!!‌» گفتم از پله ها برو ، اما اون باز صدام رو نشنید . لابد همین کارو هم می کرد. امااز واحد ما تا دم کوچه ، هشتادوچهار تا پله بود !!! .

دم غروب «یلدا» دخترِ بزرگم تلفن کرد حالم را پرسید . پسر کوچیکش از پشت تلفن گفت : « مامی بزار ماچت کنم » . یه دفعه یه چیزی از توی ذهنم داد کشید : « مامی نه ! بگو بی بی »

رفتم توی آینه یه نیگاه به خودم انداختم . طفلک نَوُم ، حق داشت . من با این موهای بلوندِ فر فری ، هیچ شباهتی به چهره ی معصوم ِ بی بی نداشتم .

بی بیم ؟! ، با اون گیسای سفید بافتش ، دستای لطیف و نگاه مهربون وگرمش . آخ ! ... ای کاش بی بیم هنوز زنده بود ! .

 

 

« مریم حسنوند »

« زمستان 84 »

این اثر قبلا در نشریات به چاپ رسیده - میم ح


 
 
 
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
 

زیر همین چند سطر  گل  سرخ  را امضا ء کن

و نام و نام خانوادگی ات را هم  بنویس 

بیست و چند سال دیگر  از اینجا که می گذری

من که نباشم  تمام حیاط را پوشانده ست 

امضای یادگاری برای همین جور چیزهاست  

 چشمهایت را در آینه امضا ء میکنی 

و دستهایت را  در پنجره ای  رو به غروب 

 برای بیست و چند سال بعد ... _علی بابا چاهی


 
 
عشق!
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠
 

گنجشک کوجولو عاشق آدم برفی شده بود روز ها روی کلاه او

می نشست و برای او از دلتنگی هاش صحبت میکرد و آدم برفی هم از

اتفاقاتی که افتاده بود و از عمر کوتاهش برای او می گفت

شبی آسمان ابری دلش گرفت و شروع به باریدن کرد

گنجشک زیر بارون خیس شده بود

پس به آدم برفی پناه آوردآدم برفی دلش به حال او سوخت

کاری از دستش بر نمی آمد

ناگهان فکری به خاطرش رسید

گنجشک را زیر کلاه بافتنی پنهان کرد

گنجشک زیر کلاه احساس امنیت میکرد

ولی کلاه پناهگاه خوبی برایش نبوداو اون زیر خیس خیس شده بود

ولی دلش نمی آمد از زیر کلاه بیرون بیاید وقتی یادش می آمد

که چه جور آدم برفی با خوشحالی کلاه را به او پیشنهاد کرده بود

آدم برفی هم خیلی خوشحال بود که توانسته بود به او کمک کند

گنجشک ساعاتی زیر کلاه منتظر ماند تا باران قطع شود

طفلک از سرما می لرزید ولی چیزی نمی گفت

باران هم چنان می بارید و آدم برفی کوچیک و کوچیک تر می شد

پایان عمرش بود ولی دلش نمی خواست گنجشک شاهد مرگش باشد

باران کم کم بند آمده بود گنجشک خیلی سردش بود از سرما به خود

می لرزید از زیر کلاه بیرون آمد خدای من!آدم برفی نبود گنجشک دور

خود می چرخید و ناله می کرد سرما از یادش رفته بود

صبح زود تنها چیزی که دیده می شد پیکر بی جان گنجشکی بود

که در کنار کلاهی روی آب ها از سرما جان داده بود


 
 
دعا کنیم که بیاییم !!!!!!!!!!!
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢
 

فصل اول:  

امروز تولد 7 سالگی ام بود .

خیالی خودش را به شیشه ی پنجره ی ذهنم می کوبد  نکند تو آمده باشی ؟!

 

نه  - حالا که روز نشده . هنوز که هوا تاریک بی نهایت است . بی نهایت !« بابا » این طور    می گوید . می گوید خورشید مرده . راستی خورشید مرده ؟!

میخواهم وقتی روز بشود ، وقتی آفتاب روی زخم های تنهایی ام تابید دهانم را تا جایی که جا دارد باز کنم ، هوای روز را توی ریه هایم جاکنم که اگر دوباره شبِ بی نهایت شد ..........

***

 

فصل دوم :

15 ساله شده ام .

هنوز دارم به خیال آمدنت شب طولانی را وعده ی صبح می دهم . تو نبودی . آفتاب مثل برق تندری یک آن درخشیدن گرفت و خیلی زودتر از آنچه انتظارش می رفت روغن چراغش ته کشید و آسمان خالی ماند - با ستاره های بی لیاقت بی نور!

اول همه فکر کردیم تو آمده ای ،  اما ...

شبِ بی نهایت هنوز هست . زخم هامان التیام نیافته که هیچ ، کهنگیشان دارد کم کم از پای درمی آوردمان .  و من هنوز درحسرت یک روشنایی پاک ، بی آنکه استشمام اجباری فضای ناملوسی مسمومم کند ، ....  بگذریم .

 

***

 

فصل سوم :

گفتند 25 ساله شده ای .

چه بگویم که اگر امید آمدنت نبود . ... .

منجی که همه چیز به او بستگی دارد . منجی که تا او نیاید انگار زخم و درد و تاریکی امان نمی دهد بی آنکه عبرت تاریخ آیندگان باشیم ، ما بیچاره گان نیز چون همسایگان  تازه به دوران رسیده مان یک شب خواب آسوده ِ بی تشویش  و صبح دل انگیز بی تردید را تجربه کنیم  . همه دست روی دست که نه دندان برجگر فشرده ایم که یک روز صبحی طلوع کند  که  سفره مان پر از نان گرم ، کسی دهانمان را نبوید ، شب خیال باشد ، قفس خیال باشد ، تازیانه ، اندوه ، ترید ، پشیمانی ، آه پشیمانی  ....

بازهم انگار که بایدبگذریم،   .

دعا کنیم که بیائیم !!!   

 

مریم حسن وند

بهار٨٧

 

 


 
 
خوش آن دردی که درمانش تو باشی
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱
 

اول سلام . شاید کمی دیر باشد برای آمدنم . اما دوستی می گفت هر وقت که بیایی یعنی پایان انتظار . من هم دلم را خوش کردم به خیال اینکه تو نازنین - در انتظارم بوده ای .
بگذریم - این روزها اگر کمی کمرنگ شده ام در عوض دارم بر لوح روزگار فسیل میشوم. آنقدر ذهنم درگیر است که دلمشغولی هایم را گذاشته ام برای یک فرصت طلائی . کار و کار و کار - درس و درس و درس . .. تازه اگر مجالی هم این لابه لا دست بدهد هم که باید اندکی به او هم فکر کنم . که خیالم خالی نباشد از اندیشه ای آبی . او که همیشه چشم براه بی پاسخ من است ... شرمنده ی خدا هم که همیشه .... . اما دور نیستم از آستان عاشقی با او  که او هرگز دور از من نبوده . کتابم دارد برای چاپ آماده می شود . روی رمان بلندم کار می کنم . همچنان کتاب رفع تشنگی من است . شعر التیام دردهایم  و قلم یار دیرینه . گرفتاری هایم را آنقدر زیاد کرده ام که فرصت نکنم به شکست هایم افسوس بخورم . یا خیال دلفریب دست نایافتنی از آینه بسازم . جای شما خالی در سال نو با تمام وجود آینه ام فریاد می کند پیر تر از آنچه می باید شده ام . نمی دانم این گذشت عمر با بزرگ شدنم همراه بوده یا نه . این پنجره رفیق روزهای تنهایی من است . خاطرات آبی دارد برای خودش . مثل عروسک بچگی ها که گاهی گوشه ی اتاق به خاطرات دور می بردت ! دوستش دارم . و یک روز دوباره رونقش خواهم داد . و تو دوباره رفیق مهربان من خواهی بود . راستی بهارت مبارک نازنین...


 
 
 
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦
 
چون دوستت می دارم حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد من می سوزم پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد من زرد می شوم روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند عاشق می شوم و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند غریب می‌مانم و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو من سبز می‌مانم که نیلوفرانه دوستت می دارم نه مانند مردمانی که دوست داشتن را به عادتی که ارث برده‌اند با طعم غریزه نشخوار می کنند من درست مثل خودم هنوز و همیشه دوستت می دارم
 
 
 
نویسنده : maryam hasanvand - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
 

 حکایت جهل تاریک این دل و شمس تبریزی من...


کاش هرگز نمی فهمیدی . کاش هرگز نگفته بودم . وقتی راز برملا شد گریختی از من و الا من باید به همان دیدن های ساده و کوتاه دل خوش کرده و زیاده نمی خواستمت که تو آنقدر بزرگ بودی که دوست داشتن ات در سینه ی یک نفر تنها نمی گنجید. تو راست گفته بودی تو . دست های تو برای کوچکی دست های من خیلی بزرگ بود .و دلت . دلت که بعد ها دانستم مال خودت نبود . پس چرا آمدی ؟ چرا مرا با روحم آشتی دادی که نابینا بعد از شفا به اولین کسی که ببیند دل می بندد . و تو مسیح نازنین من تنها به قصد هدایت آمده بودی و نه معاشقه که معاشقه از اندیشه ی رسولان عقل پیشه به دور است ! از خدا نخواسته ام هرگز نجاتم دهد زین بند . صیدی ندیده ای نخواهد که بگریزد؟! خو کرده ام به ماه و آفتابی این دنیا . که تو مدام بدرخشی و من آفتاب گردانم. که با اندیشه این عشق چگونه تنهایم؟! اگرچه هیچ کس با من نیست . که خود گریخته ام از دوست داشته شدن . چون تو ! نخواسته ام اسیر عشق دیگری باشم ، چون تو! با همه دست و دل بازی نخواسته ام که دست هایم را با کسی قسمت کنم و بازهم چون تو !!! می بینی ؟ مرید خوبی شده ام مگر نه؟! دست های من هم دیگر بزرگ شده اند ، خیلی بزرگ . دیگر در دستان هیچ عاشق دلخسته ای جا نمی شود .شبیه تو شده ام می گریزم از همه کس . می گریزم ازآغشته شدن به بوی این دنیا. شبیه تو شده ام و تو فراتر از همه ای . .. آمدم که بستایم دیگر بار سجده بر پای مهربان این عشق نهم که گرچه موی سیاه شب شکافت از شب ناله های این دل که هرگز بی یاد شیرین و درد آور ماهی چون تو زیستن را شایسته نمی داند .شمس تبریزی من ! دیگر از خدا نمی خواهمت . نمی خواهم نخ ابریشم نگاهت ، چینی شکسته ی دل را بند زده باشد. درد بی قرار چشمان نازنین تورا از خدا طلب کردم که خلسه ی فیلسوفانه ی تنهایی تو درد شکر خایی ست که گرانبها ترین ودیعه ی این عشق است . درد تو همان بود که خدا به جان من انداخت .که این درد درمان ندارد و چون در چشمی نشیند، زاده شده است . خوشا به حال تو که همیشه مراد منی . خوشا به حال من که مرید تو تنهایم . خوشا به حال تو که با همه ای و بی من . خوشا به حال من که همیشه تنهایم . خوشا به حال تو که گریخته ای از من . خوشا به حال من که هنوز در بندم . خوشا به حال من که هنوز در بندم .خ وش ا ب ه ح ا ل م ن ...
مریم حسن وند
زمستان ۸۶


 
 
← صفحه بعد