به راستی که روزهای سه شنبه پایتخت جهان است

سه شنبه همین هفته...

آری همین سه شنبه ٨٨/١٢/١٨ من در لباسی سپید تر از ابر های بهاری به خانه ی بخت رفتم

درست در یک روز سه شنبه که بهترین روز خداست . ... که پایتخت جهان است !...  روزی که برای اولین بار در جمع اهالی قلم همدیگر را دیدیم و بعد هر سه شنبه

هر سه شنبه ، هر س ه ش ن به ه  ، دیدار تکرار ، ...

از خانه ی پدری که می رفتم پدر گریست، اما مادر نبود که برایم گریه کند ! که تور سپید را روی صورتم بکشد و توی گوشم آرزوی خوشبختی بخواند  ، و من گریستم برای خانه ای که بیست و چند سال در هوایش نفس کشیدم ، و شادی و اندوه هایم در آن سپری شد . گریستم برای رختخواب کودکی هایم که بوی خواب های رنگی میداد! ودنیای پاک بچهگی هایم با بوی بادکنک و مداد تراشیده! و ترس عجیبی از شروع یک زندگی ناشناخته در من موج می زد ، ترسی همراه با لذت ، چرا که همیشه برایم ورود به نا شناخته ها سرشار از جذبه بود !

درست در همین سه شنبه دوشیزگی ، شیطنتها و البته اندوه تنهایی ام  جای خودش را به زنانگی پختگی و زندگی مشترک می داد . کسی آمد که سایه ام دیگر تنها نباشد ...

و من تقارن فصل تازه ی زندگی ام را با نو شدن طبیعت و رسیدن بوی خوش بهار به فال نیک گرفته ، از خدا خوشبختی و آرامش می خواهم .

سالی نکو سر شار از ناب ترین لحظه های عمر و رفاقت با خدا برایتان آرزو می کنم .

در سایه حق خوشبخت باشید بای بای

/ 7 نظر / 27 بازدید
محسن

سلا بر مریم عزیز که نامت نام یک گل است و تو نیز یک گل. ممنون از نظر بسیار بسیار قشنگت که بیانگر ذهن زیبایت بود برایت سال پر گلی را ارزومندم. همراه با مهمانی در شام مهتاب.

بیتا

[گل]سلام مریمی گل خودم . مبارکت باشه عزیزم. بالاخره تو هم قاطی مرغا شدی! امید وارم شاد ترین لحظه ها رو در کنار هم داشته باشین . و تبریک می گم به مردی که خانمی به مهربانی و بزرگی تو نصیبش شده . از صمیم قلب برات آروزی خوشبختی دارم . [بغل][گل] واسه ما هم دعا کن[شوخی]

محسن

سلام ممنون از شعر قشنگت و همانطور که نوشته بودی امیدوارم بهار فال نیکی برایت باشد. مواظب خودت باش خیلی ماهی

دانا

پايين‌تر از دره‌ای دور رو به رديفِ صنوبرانِ سوخته می‌نگرم آنجا هميشه پيش از غروب مَحرمانِ مخفی‌ترين ترانه‌های مگو سايه‌سارِ ترا بر ديوارِ مُشرف به چينه‌های شکسته ديده‌اند: می‌آيی، پيراهنِ کبودِ بارانخورده‌ای را در باد رو به رويای خورشيدِ خسته می‌گيری دست به دامنِ روشنايی، دعا می‌کنی درها، دريچه‌ها و ميله‌ها را می‌شمری ميله‌ها و نامهای مردگان را می‌شمری، و شب، تازه از اشتياقِ آن همه قرار آن همه علاقه،‌ آن همه آدمی می‌فهمی که ديگر هيچ خط و خبری نخواهد رسيد، تنها کلماتی برهنه در هوا بی‌راه و بی‌رويا بر بوته‌های گُنگِ گريه فرو می‌شوند تا سالها بعد، بر خوابِ خاطراتی تشنه شايد که شبنم و ستاره ببارد شايد که بوسه با باران، شايد ... حالا هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمی‌گردی دَمی در برابرِ درگاهِ بسته درنگ می‌کنی همانجا انگار که آوازِ عزيزی از دريا شنيده باشی آهسته از گورهای گمشدگان می‌پرسی آيا کسی در اين حدود، رويای روشنايی را نديده است؟ حالا هزار سالِ تمام است که هر از گاه ب

ر اكبريان

همه فكر ميكنيم عاشقيم از عشق بي خبر شيرين من واي واي شيرين من

محمود

تبريك ميگم نازنين...سبز باشيد و مانا

ساناز

سلام این آدرس لینک پرسشنامه آنلاین است. اگر جواب بدید و بفرستید ممنون می شم https://spreadsheets.google.com/viewform?hl=en&formkey=dDd6YUdJWFFHZUVROWlCQ2RpdG9uQXc6MQ#gid=0