داستانی از مریم حسنوند

(روزها )

 

 

(فصل اول ): 

من سنگ شدم . دلم نمی خواهد گریه کنم . پدر اما اصرار دارد به من بقبولاند خبط بزرگی کرده ام . سر میگذارم روی شانه ی دیوار ، زل میزنم به نقطه ای دور دست . گل های قالی در نظرم پیچ و تاب میخورند و موج میزنند و موج میزنند. وپرنده ای با شتاب خودش را به شیشه می کوبد .

 

 

(فصل دوم ):

خانه بوی مردار میدهد ، انگار خودم پوسیده باشم . انگار با نقش دیوار یکی شده ام . گربه ی سیاه زرد چشمی پشت شیشه جولان میدهد . پدر در خانه نیست و من مانده ام تنها ، با طرح سرخ چهار انگشت روی گونه ام .

 

(فصل سوم ):

تلفن مدام زنگ میزند . میدانم چه کسی پشت خط منتظرمانده . دلم نمی خواهد گوشی را بردارم تا دوباره افسون بشوم . شاید پسرم از پشت گوشی اشک بریزد و بهانه ی من را بگیرد ، ان وقت من

حال غریبی دارم . انگار بغضی توی گلویم گم شده .

 

(فصل چهارم ): 

پدر با من صحبت نمی کند ، مدام به سیگار لای انگشتش پک میزند و دودش را از پره های بینی خارج میکند . پدر همه ی عمرش را پای منقل دود کرده. پدر می گوید نان اضافه ندارد ، من اما از روزی که آمده ام یک لقمه هم از گلویم فرو نرفته . قاب عکس مادر روی طاقچه ترک خورده ، حاشیه اش متورم شده و نم برداشته ، مثل پای چشم من . طرح سرخ انگشتان از روی گونه ام محو شده . فقط مانده کبودی و درد استخوان هایم . تلفن دوباره زنگ میزند ، پدر گوشی بر میدارد : « باشد به روی چشم ، خیالت راحت ، » .

 

(فصل پنجم ):

امروز بالاخره بغضم ترکید. چشم هایم بی امان میبارند و انگار گونه هایم سیراب نمیشوند . پدر دارد با حرص به سیگارش پک میزند و دودش را فرو میخورد . چشم هایش گود افتاده ، مثل چشم های من و گرده اش خم شده ، مثل گرده ی من . پشت پنجره باران سخت می بارد . پدر دارد چرت می زند ، و من سر خورده بر می گردم .

 

 

« مریم حسنوند »

 

/ 4 نظر / 45 بازدید
زنی شبیه درخت

مرسی مریمی از پیامت دلت همیشه گرم باشه خوشحالم باز می نویسی ولی ترجیح می دادم از نوشته های خودت بخونم

دیبا(زهرا)

سطرهای درهم وشیرازه ای تهی من داستان پاره و از هم گسسته ام تردیدوبی کسی همه جا موج میزند درحرفهای کوته و الفاظ بسته ام دستی پرازشقایق و دنیایی از هوس اما هنوز برسر پیمان نشسته ام درواژه های سردوتهی از شراره ام پیداست اندرون من و جسم خسته ام دیکربریده ام که رسد دستی از فراز تا چاره سازجسم ز طوفان شکسته ام خیلی دوستت دارم مریمی.خوشحالم که برگشتی[چشمک]

حجت حصاری

سلام. تصادفی پیداتون کردم. داشتم شعر جستجو می کردم. وب جالبی دارین.

محمود

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چندان کاری به کارَت ندارد اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . . اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی خدا با تو سختگیرتر می شود هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند