داستان(واهمه)

«واهمه» 

باز دهانی به اعتراض باز شد و پدر تاب نیاورد . دهانش را باز کرده بود و هرچه به دهانش می آمد می گفت . اصلا انگار توی حال خودش نبود . نعشگی که از سرش می پرید می زد به سیم آخر . با نوک پا زد قوری چینی گوشه ی منقل را پرت کرد وسط اتاق و چای داغ ریخت روی فرشی که سالها بود عادت کرده بود به این مصائب همیشه .یا قوری واژگون بود یا گلوله ی ذغال گل کرده و انبر داغ .

وقتی پدر عصبانی بود هر کسی کز می کرد یک گوشه که از تیررس چشمانش به دور باشد . فریبا که همیشه گوشه ی اتاق خواب سر گرم گلدوزی و من هم پای درس و مشق . وحسام هم که علیل بود و ضعف عقلانی اش باعث می شد خیلی از مسائل اطراف در عذاب نباشد .

و حالا گوشه ی اطاق افتاد بود و زل زده بود به مشت های گره کرده پدر و سیگاری که گوشه  لبش می لرزید . مادر اما امروز  شجاع تر شده بود . زده بود به سیم آخر . انگار که دیگر طاقتش  طاق شده باشد .دیگر تحمل رفتار های پدر را نداشت . و دست آخر با زخم زبان هایش پدر را آنقدر عصبانی کرد که یک دفعه مثل پلنگ زخمی خیز برداشت و یکی خواباند توی گوش مادر . برق از چشم همه پرید و اشک از چشمان مادر روان شد . باز مثل همیشه جای سیلی که مادر می خورد روی صورت من تیر می کشید .

دومین کسی که سیلی خورد حسام بود که خنده های همیشگی اعصاب خردکن اش حوصله  پدر را سر می برد . و بی چاره دست سنگین پدر که خوابید بیخ گوشش شلوارش را از ترس خیس کرد .

دلم برای مادر می سوخت . عمری بود که دود این منقل سیاه بختش کرده بود . دلم برای همه می سوخت الا پدر . دلم می خواست انتقام همه بد بختی های مادر را یک جا سرش خالی می کردم .

بلند که شدم چشم ها همه به من خیره شده بود . چشم ها همه نم داشت و ترس غریبی تویشان موج می زد . پنجره ی رو به حیات را باز کردم و منقل را پرت کردم وسط حیات . خاکستر ها کف حیات پاشید و گلوله های برف نشست رویشن . همه مبهوت بودند . دستم سوخته بود و کز کز می کرد . پدر هم ماتش برده بود . با غیظ نگاهی توی چشم هایش انداختم که از ترس سر جایش میخکوب شد . سال ها بود که دیگر از دستش سیلی نمی خوردم . چون یک سر و گردن قدم بلند تر بود و از وفتی سبیل هایم در آمد بیشتر از من حساب می برد .

پنجره را که بستم زوزه ی باد قطع شد و آرامش موقتی به خانه برگشت . پدر سرش را گذاشته بود روی زانو هایش و حسام دوباره داشت می خندید ...  

 

«مریم حسنوند »

/ 4 نظر / 21 بازدید
نیکی

مریم عزیز سلا. خوشحالم که برگشتی.شعری که انتخاب کرده بودی خیلی قشنگ بود اما نه به قشنگی نوشته های خودت . راستی این همه وقت کجا بودی خانمی؟ منتظر داستاهای قشنگ و به روزت هستم[لبخند]

امید

سلام امیدوارم بازهم به من سربزنی دوست دارشما امید

zananenevisi

سلام..لطفا به آخرین مطلب زنانه نویسی دوباره مراجعه فرمائید...لینک جدیدی در رفع ابهامات بعضی خانم ها به بحث گذاشته شده و بالای آخرین پست اضافه شده...از همراهیتان بسیار سپاسگزارم:لینک مطلب مربوط به وبلاگ کلبه خاطرات

سمیرا

سلام مریم جون نوشته هات عالی هستن ایشالا که همیشه قلمت تو ذستت باشه و بنویسی و دست از نوشتن برنداری[ماچ] موفق باشی گلی جون[قلب]